تو يک کتاب اين رو خوندم و خوشم اومد.
«او گفت: خيلی می ترسم. و من گفتم چرا؟ و او گفت چون از ته دل
خوشحالم.خوشحالی اين شکلی وحشتناک است؛ ازش پرسيدم چرا؟ و او گفت وقتی دست
سرنوشت چيزی را ازت بگيرد٬می گذارد اين طوری خوشحال باشی. و من گفتم بس کن
ديگر. از اين فکر های احمقانه دست بردار.»
۱۳۸٤/۱٠/۱
